|
مرجع متخصصین برق مهندسی برق -کنترل -انتقال -الکترونیک و مخابرات درباره وبلاگ مرجع متخصصین برق - وب سایتی آموزشی در زمینه گرایشات مهندسی برق است که درمورد آموزش های برق و نرم افزار های مرتبط ، اخبار و مقاله های مربوط به گرایشات برق ، معرفی و دانلود نرم افزارهای مفید، کتابها و آموزشهای کاربردی ، کنکورهای مقاطع مختلف گرایشات برق و ... فعالیت می کند. آرشيو وبلاگ
سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۴ :: :: نويسنده : فرشید کریمی
![]() بهشت بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول با لحنی جدی گفت: - بهشت می سازم. - آن را می فروشی؟! بهلول گفت: - می فروشم. زبیده خاتون گفت: - من آن را می خرم. - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: - این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای. - یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش. هارون گفت: - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم. بهلول گفت: - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم. هارون ناراحت شد و پرسید: - چرا؟ بهلول گفت: - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم! موضوع مطلب : حکایت و دل نوشته موضوعات |
||